خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم...
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟!
آوخ! کلاه نیست وطن، تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم
من آن نی ام که یکسره تدبیر مملکت
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم
زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم را
ای چرخ! زیر و روی تو زیر و زبر کنم
جایی است آرزویم اگر من به آن رسم
از روی نعش لشکر دشمن، گذر کنم
بد هرچه می کنی، بکن ای دشمن قوی
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم
من آن نی ام به مرگ طبیعی شوم هلاک
وین کاسه خون به بستر راحت، هدر کنم
معشوق «عشقی» ای وطن! ای مهد عشق پاک!
ای آن که ذکر عشق تو، شام و سحر کنم:
«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود
مهرت نه عارضی است که جای دگر کنم
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیر، اندرون شد و با جان به در کنم»
میرزاده عشقی

.jpg)
»»» این وبلاگ در جهت ارتقای سطح علمی دانشجویان و علاقمندان به زبان و ادبیات انگلیسی راه اندازی شده است.