خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم...

خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم        
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟!

 

آوخ! کلاه نیست وطن، تا که از سرم              
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم

 

من آن نی ام که یکسره تدبیر مملکت               
تسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنم

 

زیر و زبر اگر نکنی خاک خصم را               
ای چرخ! زیر و روی تو زیر و زبر کنم

 

جایی است آرزویم اگر من به آن رسم              
از روی نعش لشکر دشمن، گذر کنم

 

بد هرچه می کنی، بکن ای دشمن قوی              
من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم

 

من آن نی ام به مرگ طبیعی شوم هلاک            
وین کاسه خون به بستر راحت، هدر کنم

 

معشوق «عشقی» ای وطن! ای مهد عشق پاک!   
ای آن که ذکر عشق تو، شام و سحر کنم:

 

«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود   
مهرت نه عارضی است که جای دگر کنم

 

عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم                 
با شیر، اندرون شد و با جان به در کنم»

 

میرزاده عشقی

ای گل تازه

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا. 
خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا.
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا.
با اسیرغم خود رحم چرا نیست ترا
مدتی شد که در آزارم و می دانی تو
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم و می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع...

ادامه نوشته

منشور کورش هخامنشی  گزیده: رضا مرادی غیاث آبادی

منشور کورش هخامنشی

گزیده: رضا مرادی غیاث آبادی

منم کـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَکَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ … نوه کورش، شاه بزرگ … نبیره چیش‌پیش، شاه بزرگ …

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوک خدای بزرگ دل‌های پاک مردم بابـل را متوجه من کرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد...

ادامه نوشته

خدایا کفر نمی‌گویم، دکتر علی شریعتی

خدایا کفر نمی‌گویم، دکتر علی شریعتی


خدایا کفر نمی‌گویم

 

پریشانم 

 

 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! 

 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا 

 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 

 

لباس فقر پوشی


..................


 

ادامه نوشته

فخرالدین اسعد گرگانی » ویس و رامین » نامهء چهارم خشنودى نمودن از فراق و امید بستن بر وصل

چه خوش روزى بود روز جدایى

اگر با وى نباشد بى وفایى

اگر چه تلخ باشد فرقت یار

درو شیرین بود امید دیدار

خوشست اندوه تنهایى کشیدن

اگر باشد امید یار دیدن

وصل دوست را آهوست بسیار

عتاب و خشم و ناز و جنگ و آزار

بتر آهو به عشق اندر ملالست

یکى میوه که شاخ او وصالت

فراق دوست سر تا سر امیدست

ز روز خرمى دل را نویدست

ادامه نوشته

ای آبشار

 ای آبشار نوحه گر از بهر چیستی،


چین بر جبین فکنده زاندوه کیستی،


دردت چه بود که چون من تمام شب،


سر را به سنگ میزدی و می گریستی ...


O waterfall, minstrel of mournful melody, tell why!
For whom do the furrows on your troubled brow lie?
What was your agony? Why did you as I,
Dash your head against the rocks all night and cry?


سرود زیبایی

دیوان عصیان

سرود زیبایی



شانه های تو

همچو صخره های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه می کشد چو آبشار نور

شانه های تو

چون حصار های قلعه ای عظیم

رقص رشته های گیسوان من بر آن

همچو رقص شاخه های بید در کف نسیم

شانه های تو

برجهای آهنین

جلوه شگرف خون و زندگی

رنگ آن به رنگ مجمری مسین

در سکوت معبد هوس

خفته ام کنار پیکر تو بی قرار

جای بوسه های من بر روی شانه هات

همچو جای نیش آتشین مار

شانه های تو

در خروش آفتاب داغ پر شکوه

زیر دانه های گرم و روشن عرق

برق می زند چو قله های کوه

شانه های تو

قبله گاه دیدگان پر نیاز من

شانه های تو

مهر سنگی نماز من


فروغ فرخزاد

روح شعر من

 روح شعر من
   

روح شعر من جاری

نور شعر من پر سو

حس من چو جادویی

می ترواد از هر سو


       

 

شهد شعر من شبنم

جام شعر من دریا

می چکد زدیوانم

قطره قطره ی رویا 

 

گر بخوانی اش آید

گر برانی اش میرد

مرگ و زندگیش از تو

جان ز عشق می گیرد

 

آشیانه اش دیده

چشم از او مکن پنهان

روشنایی اش خنده

روی از او مگیر آسان

 

وقت بی کسی شعرم

آنکه می شود یارت

آنکه می شود هرجا 

همنشین  و غمخوارت


دکتر علی اکبری